یک. آیا علوم طبیعی یا علوم تجربی وامدار علوم انسانی هستند؟

آیا اساسا ارتباطی بین این دو شاخه اندیشه‌ورزی هست؟ آیا اگر تنها ارتباط بین این دو نحله فکری از گونه‌ی مجازی یا صوری است، به یک معنا، می‌توان فضای دانشگاهی را تصور کرد که تمایل مطلقی به علوم تجربی و فنی و گسترشِ تکنولوژی داشته و از هر نیاز پایه‌ای یا ثانوی به آموزه‌های فلسفی، تاریخی، روانشناسی یا اخلاقیات مبرا باشد؟

 بدیهی است که اینها پرسش‌های تازه‌ای نیستند. اما دوباره مطرح کردن آنها، به‌ویژه در فضای فکر غالبِ تصمیم‌گیرانِ فرهنگی در ایران حساسیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. اینکه آیا می‌توان بی‌دغدغه علوم انسانی را (لااقل آنچه را که به آن علوم انسانی در محیط آکادمیک غرب اطلاق می‌شود) از محیط دانشگاه‌ها «پاکسازی» کرده و کماکان به پژوهشِ تکنولوژیک امیدوار بود، طرح و بسط این گفتمان را به چالشی ناخواسته مبدل می‌سازد.

 

دو. سال ۲۰۱۲ همزمان شده است با پنجاهمین سالگرد انتشار مقاله‌‌ طولانی توماس کوهن (Thomas Cohn) با عنوان «ساختار انقلاب‌های علمی» (The Structure of Scientific Revolutions) . در طول ۵۰ سال گذشته، صدها مقاله و رساله در باب اهمیت، در نقد یا در تایید و گسترش نظریه محوری این نوشته به چاپ رسیده که پرداختن به آنها بسی فراتر از حوصله این نوشته کوتاه است.

 خوانش من از کتاب «ساختار» این است که کوهن ، خواسته یا ناخواسته به جنبه کاربردی(Pragmatic) فکرِ دیالکتیکیِ هگلی در شرح و فهم انقلاب‌های علمی و مخصوصا در تشریح عواملی که به جهش‌های اساسی در تاریخ علم شکل بخشیده‌اند بها داده است. از این منظر علی‌رغم آنکه کوهن تنها به فلسفه علم عنایت دارد، اما نظریه او راه ارتباطی انکارناپذیری را بین رهیافت‌های به‌ظاهر دوگانه پژوهش در حوزه علوم انسانی از یک سو و پژوهش در علوم طبیعی و فنی از سوی دیگر هموار می‌کند.

 کوهن استدلال می‌کند که بازنگری در تاریخ علم، خواننده او را متقاعد می‌کند که انقلاب‌های علمی محصولِ سه دوره بلافصلِ تاریخی هستند: نخست، دوره پیشا-الگویی (pre-paradigm) که بسترِ مجموعه عمدتا ناهمگونی از اندیشه‌ها و نظریه‌های علمی است. چالش‌ها و پژوهش‌های تجربی این دوران به غالب شدن و روآمدن یک نظریه یا روایت با الگوی یگانه منتهی شده که به زعم کوهن از آن دوران می‌توان به‌عنوان دوره علم معمول (normal science) نام برد.

 در این دوره، بدهِ بستان‌های فکری و جدل‌های مبتنی بر آزمایش و تجربه تماما در فضای الگویِ غالب شکل می‌گیرد ولی در این میان، و به تدریج، شکاف‌های اساسی در حوزه فکر غالب پدیدار شده که به بحران‌های علمی می‌انجامد. بحران‌هایی که گاهی به‌گونه‌ای غیرقابل اجتناب به علم انقلابی (revolutionary science) در دوره سوم منتهی می شود. بدین شکل، علم انقلابی محصول یک جهشِ الگویی است. در پایان، تمایزی آشکار و آشتی‌ناپذیر (incommensurable) بین فکر پیشا-الگویی و علم انقلابی رخ می‌نماید.

 تامس کوهن، تِمِ محوری «ساختار» را با مثال‌های تاریخی فراوان درمی‌آمیزد. در راس آنها، او به انقلاب کوپرنیکی (Copernican revolution) در گیتاشناسی اشاره می‌کند که به درک واقعیتِ گردش سیارات پیرامون خورشید نزد جامعه علمی دوران خود می‌انجامد.

 آن گونه که پیش‌تر اشاره شد در نقد «ساختار» بسیار نوشته‌اند. از جذاب‌ترین نمونه‌های انتقادی می‌توان از کتاب جنجالی پال فیرابند (Paul Feyeraband) با عنوان «علیه متد» (Against Method) یاد کرد که از منظری آنارشیستی، هرگونه قالب‌بندی انقلاب‌های علمی را در فرمول‌های از پیش تعیین شده تحت سوال می‌برد. این اما داستانی است که بازگویی آن فرصتی دیگر می‌طلبد.

 

سه. اهمیت بازخوانی نگرش دیالکتیکیِ تامس کوهن در تبیین پدیداری انقلاب‌های علمی، درک همایشِ ناخواسته تماتیکِ اندیشه جهش الگویی است با آنچه در فلسفه از روش انتقادیِ هگلی و پساهگلی یاد می‌شود. مسیر این اندیشه را در فلسفه غرب می‌توان از نوشته‌های فلسفی مارکس تا آثار فیلسوفان مکتب فرانکفورت تا نحله‌های مدرنیستی هرمنوتیکی رهیابی کرد. اهمیت نظریه کوهن در این میان در آن است که فرایند کشف علمی (scientific discovery) را از زاویه گفتمان دیالکتیکی پی جویی می‌کند. فرایندی که به‌قول او در دنیای علم درونی می‌شود.

 برای مثال من به‌عنوان یک آمارشناس هم با سویه‌های تجربی و کاربردی جمع‌آوری و تحلیل داده‌ها سر و کار دارم و هم با جنبه‌های استقرایی و تجریدی مربوط به اثبات ریاضی که در بطن فلسفه و روش آماری قرار دارند.

 به این دلیل، نظریه انتقادی و گفتمان دیالکتیکی را برای تولید اندیشه نو ضروری می یابم: من و اغلب آنهایی که به کار پژوهش آکادمیک مشغولیم می‌آموزیم که پذیرای گذار از مرحله نابدیهی (nontrivial) داوری همکاران علمی خود پیش از منتشر کردن آثار و تحقیقات علمی باشیم (the peer review process) . نشریه طراز اول علمی در دنیا وجود ندارد که این فرایند دیالکتیکی را نه به‌عنوان یک سنت بلکه به‌عنوان یک ضرورت برنتابد.

 جذابیت ماجرا در آن است که هر چه سخت‌گیری انتقادی و میزان پیشنهادها در آزمودن روش‌های گوناگون در داوری مقاله علمی جدی‌تر باشد، پژوهشگر آن را به‌منزله تاثیرگذاری بیشتر پیام موجود در مقاله خود خواهد انگاشت.

 در تمام اینها ویژگی ایثارگرانه‌ای نهفته است: علی‌رغم زمان و انرژی که داوران مصروف بررسی یک نوشته علمی می‌کنند، نام آنها در پایان ناشناخته باقی خواهد ماند و اعتبار مقاله‌ بی‌کم و کاست به حساب نویسنده آن گذارده خواهد شد.

 چکیده این یادداشت کوتاه این است که این سنت فرهیخته، محصول تکامل فکر انتقادی در هر دو حوزه پژهش‌های کیفی (qualitative) و پژوهش‌های کمّی(quantitative) و به نوعی همگرایی (convergence) و همزیستی (coexistence) بین آنهاست.

 

چهار. نوام چامسکی نمونه برجسته همزیستی بین این دو دنیاست. چامسکی تحصیلات خود را در فلسفه و زبانشناسی در دانشگاه پنسیلوانیا به پایان برده و در سال ۱۹۵۵ جذب گروه پژهشی جروم ویزنر (Jerome Wiesner) در آزمایشگاه الکترونیک موسسه تکنولوژی ماساچوست (MIT) می‌شود.

 در سال‌های آغازین در ام.آی.تی. چامسکی هم کار پژوهشی می‌کند و هم به تدریس فلسفه، زبانشناسی و آموزش زبان‌های آلمانی و فرانسه مشغول می‌شود. شناخته‌ترین ایده او در زبانشناسی، یعنی دستور زبان جهانشمول (universal grammar) هم از سویه‌های غنی فکر فلسفی (کیفی) و هم از رهیافت‌های مبتنی بر روش‌هایِ (کمّی) احتمالات در بررسی سلسله مراتب (hierarchy) تکامل زبان‌ها بهره می‌برد.

 نقش او به‌عنوان یک فعال سیاسی در ۵۰ سال گذشته و حضور ذهن بی‌مانندش در تبیین و تاویل اندیشه‌های موافق و مخالف در نوشته‌ها، گفتگوها و سخنرانی‌هایش بر همگان آشکار است. به یک معنا، چامسکی تبلور بهترین‌های اندیشه دیالکتیکیِ علم تجربی و استقرای ریاضی (mathematical induction) و رهیافت کیفی علوم انسانی در یک پیکر است.

 

پنج. در همان حول و حوش انتشار «ساختار»، اندیشمند بریتانیایی سی پی سنو (C.P.Snow) در سخنرانی معروفی در کمبریج با عنوان دو فرهنگ (two cultures) از دو گروه مطلقا متفاوتِ روشنفکران علوم انسانی و دانشمندان علوم طبیعی یاد کرده بود که به تعبیر ستفن کولینی (Stefan Collini) در پیش درآمدش بر چاپ تازه «دو فرهنگ» دریایی از «بدفهمی و شکاکیت متقابل» آنها را از یکدیگر دور نگه داشته تا حدی که «پیامدهای مخرب این جدایی از بکار گیری بهینه تکنولوژی در حل مسایل دنیای معاصر» جلوگیری کرده است.

 من خوش بینانه تر به این قضییه نگاه می کنم: در مبنا، روش علمی از فکر فلسفه انتقادی بهره برده و بدین روی حضور هر دو مکتب اندیشه در فضای آکادمیک ضروری می‌نماید. در نتیجه آنگاه که در ادبیات دولتی از «منع» یا «حذف» علوم انسانی نام برده می‌شود، در حقیقت پیشرفت فنی و اقتصادی و بازسازی تکنولوژیک هم مورد تهاجم قرار می‌گیرد.

 هدف من از این یادداشت برجسته کردن نقش فلسفه انتقادی در بستر فکر علمی است. بدین روی اهمیت علوم انسانی در دانشگاه از آموزش و درونی کردن اخلاقیات (ethics) فراتر می‌رود. شکی نیست که به کارگیری اخلاقیات ضروری‌اند. اختلاقیات می‌توانند از زشتی‌ها و آلودگی های علمی از گونه‌ «به حساب رساندن نوشته‌های پژوهشی دیگران به نام خود» جلوگیری کنند.

 اما فراتر از برملا کردنِ شارلاتانیزم رایج علمی، شاید همزیستی و همگرایی علوم انسانی و تجربی با تاکید بر روش انتقادی بتواند تضمین کننده پویایی و خلاقیت تولید آکادمیک بوده و در نهایت به بهزیستی جامعه یاری رساند.